[[{"content_id":2395,"content_number":0,"portal_id":45,"lang_id":"fa","content_title":"شهادت امام علی النقی الهادی (ع)","content_rtitr":"","content_short_title":null,"content_summary":"&nbsp;\r\n\r\n\tزندگى امام هادى (علیه السلام)\r\n\r\n\tدر دوّمین روز از ماه رجب سال 212 هجرى، مدینه منوره و قریه(صریا) به پیشواز ولادت نخستین فرزند امام جوادعلیه السلام شتافت و موجى از سرور و خوشحالى این بیت هاشمى را فرا گرفت.\r\n\tپدرش او … ","content_summary_fill":1,"content_body":"&nbsp;\r\n\r\n\tزندگى امام هادى (علیه السلام)\r\n\r\n\tدر دوّمین روز از ماه رجب سال 212 هجرى، مدینه منوره و قریه(صریا) به پیشواز ولادت نخستین فرزند امام جوادعلیه السلام شتافت و موجى از سرور و خوشحالى این بیت هاشمى را فرا گرفت.\r\n\tپدرش او را به نام جدّش.\r\n\tرضاعلیه السلام، ونیاى اکبرش امیرالمؤمنین على علیه السلام خواند و کنیه اش را ابو الحسن نامید.\r\n\tالقاب با مسمّاى حضرتش از سیما و سیرت بزرگواروپاک او حکایت مى کنند.\r\n\tالقاب او عبارتند از: نجیب، مرتضى،هادى، نقى، عالم، فقیه، امین، مؤتمن، طیّب و متوکّل.\r\n\tچون به شهر سامرّاء منتقل شد و در محلهّ اى به نام عسکر مسکن گرفت، عسکرى یا فقیه عسکرى نیز خوانده مى شد.\r\n\tبرخى گفته اند: شهر سامرّاء را عسکر مى نامیدند چون جایگاه ارتش وسپاه بود و از همین رو امام هادى را(عسکرى) مى خواندند.\r\n\tمادرش سمانه غربیه نام داشت.\r\n\tکودک در زیر سایه پدرش رشد و نموکرد وپدرش اورا به دانش امامت مى پرورید و هر روز درفشى از علوم ومعارف دینى براى او بر مى افراشت و وى را مى فرمود که بدآنها اقتدا کند.\r\n\tدر محرم سال 220 هجرى که معتصم امام جوادعلیه السلام را به عراق فراخواند، آن حضرت فرزند خویش را در دامانش نشاند و از او پرسید:دوست دارى از سوغات عراق چه چیزى به تو هدیه کنم؟ فرزندش پاسخ داد: شمشیرى که گویى شعله آتش است.(30)\r\n\tامّا او نه آن شمشیر را دید و نه پدرش را که او هرگز از این سفر بازنگشت.\r\n\tشاید در روز 29 ذى قعده سال 220 هجرى، زمانى که هشت سال بیشتر از عمر او نمى گذشت، وقتى خانواده اش او را هراسان دیدندواز او پرسیدند: تو را چه مى شود؟ گفت: به خدا پدرم در این لحظه ازدنیا رفت.\r\n\tبه او گفتند: چنین مگو.\r\n\tامّا او پاسخ داد: به خدا این چنین است که مى گویم.\r\n\tآن روز را یادداشت کردند، و همان بود که این کودک گفته بود.(31)\r\n\tوصیت پدرش در مورد جانشینى او قبلاً به سران طائفه شیعه رسیده بود.\r\n\tاز این رو پس از مرگ آن حضرت همه اجتماع کردند و امامت را بدوسپردند.\r\n\t)در این باره در فصل نخست به تفصیل سخن گفتیم(.\r\n\tدر باقى دوران خلافت معتصم و نیز دوران خلافت واثق در همان شهرپدر خویش اقامت کرد.\r\n\tآوازه نیکى او در همه جا پیچیده بود.\r\n\tچون متوکّل به خلافت نشست ترسید که مبادا امام علیه السلام بر ضدّ او دست به کارقیام و شورش شود از این رو وى را به سوى خود طلبید تا هم از نزدیک اورا تحت نظر داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشاروارد کند.\r\n\tبه نظر مى رسد که متوکّل پس از آنکه نامه هاى پى در پى از حجازمبنى بر آنکه اهالى مکّه و مدینه به آن حضرت گرایش دارند دریافت کرد، خواستار آمدن آن حضرت به نزد خود شد.\r\n\tچنین مى نماید که متوکّل همسر خویش را در پى تحقیق از کسانى که این نامه ها را براى او فرستاده بودند، روانه کرد.\r\n\t&nbsp;از نحوه دعوت امام چنین بر مى آید که متوکّل از ناحیه آن حضرت بشدّت احساس نگرانى مى کرده زیرا با فرستادن گروهى بطور مخفیانه، چنان که گذشت، درصدد تحقیق و تفحُص از این امر بوده است.\r\n\tمتوکّل طى یک نامه ملاطفت آمیز به امام هادى علیه السلام آن حضرت را به سوى خود فرا خواند.\r\n\tدر این نامه چنین آمده بود: امیرالمؤمنین چنین دید که عبد اللَّه بن محمّد را به خاطر نا دیده انگاشتن حق شما و کوچک شمردن منزلت و شأن شما و نیز نسبت دادن برخى از مسائل به شما از مسئولیّت جنگ و نماز در مدینه از منصب ومقام بر کنار دارد.\r\n\tزیرا امیرالمؤمنین بى گناهى شما را در آن مسائل بخوبى مى داند و از صدق نیت و نیکو کارى و گفتار شما با خبر است ومى داند که شما در صدد گرفتن کار خلافت نیستید.(32)\r\n\tعبد اللَّه بن محمد، قبلاً نامه اى به متوکّل نگاشته و امام را متهم ساخته بود که قصد دارد بر ضدّ خلیفه دست به قیام و شورش زند.\r\n\tامام علیه السلام نیزنامه اى به متوکّل نوشت و ساحت خود را از این اتهام مبرّا کرد.\r\n\tمتوکّل درادامه نامه فوق چنین مى نویسد: امیرالمؤمنین به جاى عبداللَّه بن محمّد، محمّد بن فضل را والى مدینه مقرر کرده است و به او فرموده است که تو را مورد احترام و تجلیل قراردهد و به فرمان و نظر تو گوش سپارد تا بدین ترتیب به خداى وامیرالمؤمنین تقرّب جوید.\r\n\tامیر المؤمنین به )دیدار( شما مشتاق است و دوست مى دارد بار دیگربا شما تجدید عهد کند و به سیماى شما بنگرد.(33)\r\n\tچون امام هادى علیه السلام به سامرّاء آمد، متوکّل بر آن شد تا از قدرومنزلت آن حضرت در نزد مردم بکاهد.\r\n\tاز این رو دستور داد امام را پیش از آنکه به نزد وى ببرند براى سه روز در کاروانسراى گدایان منزل دهند.\r\n\tغافل از آنکه منزلت امام در پیشگاه خدا یابندگان پاک سرشت او بسته به منزلى که در آن سکنى مى گیرد و یا ثروتى که دارد نیست، بلکه بسته به میزان زهد او در دنیا و اشتیاقش بدانچه نزد خداست، مى باشد.\r\n\tبنابر این صبر و شکیب او بر اهانتها و آزارها، آن هم در راه خدا، جز بر میزان نزدیکى او به خداوند نخواهد افزود.\r\n\tیکى از پیروان امام هادى علیه السلام به نام صالح بن سعد، در همان مکان متواضع به خدمت آن حضرت رسیده به وى گفت: فدایت شوم! اینان خواسته اند نور تو را خاموش سازند و تو را در میان مردم رسوا کنند وبراى همین در این جاى ناپسند فرودت آورده اند.\r\n\tلکن امام علیه السلام یکى از کرامات خویش را به وى نمایاند و آنگاه فرمود: &quot;هر جا که باشیم این براى ما مهیّاست ما در سراى گدایان نیستیم&quot;.(34)\r\n\tبه نظر مى رسد که آن حضرت در مدّت اقامت خود در سامرّاء رهبرى خط مکتبى را، به راههاى مختلف در دست داشته و از سکونت در این شهر ناخشنود نبوده است چنان که مى فرماید: &quot;مرا بر خلاف میلم به سُرّمن راى آوردند و اگر مرا از اینجا اخراج کنند باز هم به رغم میل من است.\r\n\tراوى گوید: پرسیدم چرا؟ فرمود:چون هواى این شهر پاک و آبش گوار است و بیمارى اش کم&quot;.(35)\r\n\tمتوکّل عبّاسى که مراتب بُغض و کینه ورزى وى در حقّ اهل بیت علیهم السلام و پیروانشان بر کسى پوشیده نیست، با این تصمیم در حقیقت مى خواست بزرگ ترین و نیرومندترین مخالفانش را در نزدیکى خویش جاى دهد، تااو را راحت تر تحت نظر بگیرد و هر گاه که خود خواست به زندگى اوخاتمه بخشد.\r\n\tامّا آن حضرت به اذن خداوند تدبیرى اندیشید و تصمیم گرفت تا عمق هیأت حاکمه نفوذ کند و نزدیک ترین یاران خلیفه را زیرنفوذ خویش در آورد و چنین نیز کرد.\r\n\tتا آنجا که مادر متوکّل براى امام علیه السلام نذر مى کند.\r\n\tشاید اینگونه روایات گوشه اى از ابعاد تأثیر امام هادى را در کاخ حکومتى بیان کند: 1 - &quot;متوکّل در اثر دُملى که روى بدن وى پدید آمده بود، در بسترمرگ بود.\r\n\tبیمارى او چنان بود که هیچ کس جرأت به خود نمى داد، براى جراحى کاردى تیز به بدن او رساند.\r\n\tاز این رو مادرش نذر کرد که اگرمتوکّل از این بیمارى بهبود یابد مقدار فراوانى از مال خویش را به امام هادى بدهد&quot;.\r\n\tفتح بن خاقان به متوکّل پیشنهاد کرد که اگر کسى را به نزد امام علیه السلام بفرستى واز او )راه چاره این بیمارى را( بخواهى شاید او دارویى بشناسدکه با استفاده از آن، بهبود یابى.\r\n\tمتوکّل گفت: کسى را نزد او بفرستید.\r\n\tفرستاده رفت وبازگشت وپیغام آورد &quot;پشکل&quot; گوسفند را که زیر پا مالیده شده گرفته با گُلاب بخیسانیدوبر محلّ دُمل بگذارید که به اذن خدا سود بخش است.\r\n\tبرخى از کسانى که در محضر متوکّل حاضر بودند، از شنیدن این سخن به خنده افتادند امّا فتح بن خاقان به آنها گفت: چه زیان دارد که سخن او را نیز تجربه کنیم؟ به خدا سوگند من امیداورم با آنچه او گفته بهبود خلیفه حاصل گردد.\r\n\tاز این رو مقدارى پشکل آورده در گلاب خیساندند و بر موضع دُمل نهادند.\r\n\tسر دمل باز شدو هر چه در آن بود بیرون آمد.\r\n\tمادر متوکّل از بهبود فرزند خویش بسیار خوشحال شد و ده هزاردینار، مختوم به مهر خویش، براى آن حضرت فرستاد و متوکّل هم ازبستر بیمارى برخاست.(36)\r\n\t2 - از صقر بن ابى دلف کرخى روایت شده است که گفت: چون متوکّل، سرور ما امام هادى علیه السلام را به سامرّاء آورد در پى تفحص از حال وروز آن امام بر آمد.\r\n\tوى گوید: زرّافى حاجب متوکّل به من نگریست ودستور داد که نزد او بروم چون نزدش در آمدم از من پرسید: صقر! چه خبر؟ گفتم: خیر است استاد، گفت: بنشین و از اوّل تا آخر آن را بگو.\r\n\tگفتم: اشتباه کردم که آمدم.\r\n\tصقر گوید: مردم از گرد او پراکنده شدند، سپس او از من پرسید: توچه کار دارى و براى چه آمدى؟ گفتم: براى امر خیرى، پرسید: شایدآمده اى از حال مولایت جویا شوى؟ گفتم: مولایم؟! مولاى من،امیرالمؤمنین است.\r\n\tگفت: ساکت! مولاى تو حق و واقعى است.\r\n\tاز من بیم مدار که من نیز بر مذهب تو هستم.\r\n\tگفتم: الحمد للَّه.\r\n\tآنگاه پرسید: آیا دوست دارى مولایت را ببینى؟ گفتم: آرى.\r\n\tگفت:بنشین تا صاحبِ برید از پیش او برود.\r\n\tصقر گوید: چون صاحب برید رفت، زرّافى به یکى از غلامانش گفت: دست صقر را بگیر و او را به اتاقى که آن علوى محبوس درآنجاست ببر و او را با آن علوى تنها گذار.\r\n\tغلام مرا به اتاق برد و به اتاقى اشاره کرد.\r\n\tوارد آن اتاق شدم و ناگهان آن حضرت را دیدم که بر روى حصیرى نشسته و به موازاتش نیز قبرى حفرشده است.\r\n\tبر او سلام گفتم و او پاسخم داد.\r\n\tسپس مرا به نشستن فرمان دادو آنگاه پرسید: صقر چرا اینجا آمدى؟ گفتم: آمدم تا از حال و اوضاع شما جویا شوم.\r\n\tصقر گوید: آنگاه به قبر نگریستم.\r\n\tامام علیه السلام رو به من کردو فرمود: صقر! نگران نباش آنها اکنون به ما سوء قصدى ندارند.\r\n\tگفتم:الحمد للَّه.(37)\r\n\t3 - ابو عبداللَّه زیادى گوید: چون متوکّل مسموم شد، نذر کرد که اگرخدا او را عافیت بخشد، مال کثیرى به صدقه دهد.\r\n\tوقتى متوکّل سلامت خود را به دست آورد میان فقها در مورد مصداق و مقدار &quot;مال کثیر&quot;اختلاف شد.\r\n\tحسن، حاجب متوکّل، به وى گفت: امیرالمؤمنین! اگررأى صواب را براى شما آورم، مرا چه پاداشى در نزد شماست؟ متوکّل گفت: ده هزار درهم و گرنه صد تازیانه بر تو خواهم زد.\r\n\tحسن گفت:مى پذیرم.\r\n\tآنگاه نزد امام هادى علیه السلام رفت، از وى در باره مصداق مال کثیرسؤال کرد.\r\n\tامام به او پاسخ داد: به متوکّل بگو باید هشتاد درهم صدقه دهد.\r\n\tمتوکّل پرسید: به چه علّت؟ حسن نزد امام رفت و از علّت این حکم جویا شد.\r\n\tامام فرمود: چون خداى تعالى به پیامبرش فرمود: (لَقَدْنَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَةٍ(38)).\r\n\tشمار مواطنى که خداوند، پیامبر را یارى داده به هشتاد مى رسد.\r\n\tحسن با شنیدن این پاسخ نزد متوکّل آمد و او را از جواب امام آگاه ساخت، متوکّل نیز خوشحال شد و ده هزار درهم به وى عطا کرد.(39)\r\n\t4 - بدین سان امام هادى علیه السلام مسائل و معضلات را حل مى کرد و این امر ایمان و شناخت مردم را در حق او فزونى مى بخشید و از جهالت دشمن آن حضرت یعنى متوکّل پرده بر مى داشت.\r\n\tبسیار اتفاق مى افتاد که متوکّل به برخى از یارانش اشاره مى کرد که از آن حضرت پرسشهاى دشواربکنند تا شاید او را مغلوب سازند.\r\n\tبه عنوان نمونه متوکّل به ابن سکیت گفت: در حضور من، پرسش دشوارى از ابن الرضا بپرس.\r\n\tابن سکیت هم از آن حضرت پرسید: چرا خداوند موسى را با عصا و عیسى را با شفا دادن کور و پیس و زنده کرده مردگان و محمّد را با قرآن و شمشیر مبعوث کرد؟ امام هادى در پاسخ او فرمود: خداوند موسى علیه السلام را در زمانى با عصا و یدبیضا مبعوث کرد که سحروجادو بر مردمان چیرگى داشت.\r\n\tبنابر این موسى هم معجزاتى از همان نوع بر ایشان آورد تا بر سحر و چشم بندى آنها پیروز شود و حجّت را برآنها اثبات کند.\r\n\tو عیسى علیه السلام را در زمانى با بهبود بخشیدن کورها و پیسهاو زنده کردن مردگان به پیامبرى مبعوث کرد که علم طب بر مردم چیرگى داشت و عیسى با این معجزات به اذن خدا بر آنها چیره شد و محمّدصلى الله علیه وآله رابا قرآن و شمشیر مبعوث کرد در عصرى که شعر و شمشیر بر اهل زمانه غالب بود.\r\n\tاز این رو خداوند با قرآن تابناک و شمشیر توانا، شعر وشمشیرمردم را مقهور ساخت و حجّت را بر آنها اثبات کرد.\r\n\tابن سکیت پرسید: اکنون حجّت چیست؟ امام فرمود: &quot;عقل که بدان کسى که برخدا دروغ مى بندد شناخته مى شود ومورد تکذیب قرار مى گیرد&quot;.\r\n\tشایان ذکر است که ابن سکیت در نحو و شعر و لغت از دانشمندان بزرگ به شمار مى آید.\r\n\tدر باره کتاب منطق او گفته اند که بهترین کتابى است که علماى بغداد در زمینه لغت تألیف کرده اند.\r\n\tمتوکّل که این دانشمند بزرگ را براى تربیت پسرانش معتز و مؤید به کار گمارده بود،روزى از وى پرسید: آیا در پیشگاه تو پسران من محبوب ترند یا حسن وحسین علیهم السلام؟ ابن سکیت پاسخ داد: به خدا قنبر، غلام على بن ابى طالب علیه السلام از تو و پسران تو بهتر است! متوکّل با شنیدن این پاسخ به ترکان دستور داد که زبانش را از پس گردنش بیرون آورند.\r\n\tآنها نیز چنین کردند و ابن سکیت به شهادت رسید.\r\n\t5 - در یکى از روزهاى بهار، که آسمان صاف و هوا گرم بود، مردم دریکى از مناسبتهاى رسمى بالباسهاى تابستانى از خانه هاى خود بیرون آمدند.\r\n\tامام هادى علیه السلام نیز با پوشیدن جامه اى زمستانى از خانه بیرون آمد.\r\n\tچون به میان صحرا رسیدند، ابرى پر باران ظاهر شد و بارانى سخت باریدن گرفت و هیچ کس جز امام هادى از شرّ باران و گل در امان نماند.\r\n\tبدین وسیله بسیارى از مردم به سوى او و دانش حضرتش راهنمایى شدند.\r\n\tاین گونه بود که آن حضرت علیه السلام مى کوشید خود را با محیط ناگوار عصرمتوکّل هماهنگ سازد تا بتواند از موقعیّت مثبتى که در جهت مصلحت دعوت الهى براى او فراهم مى آید، بهره بردارى کند و این کار البته باحکمت خردمندانه و استقامت و بردبارى وى در راه خدا امکان پذیرمى شد.\r\n\tامّا متوکّل، در واپسین روزهاى عمر خویش، تصمیم گرفته بودآن حضرت را از میان بر دارد، لکن خدا بدو رخصت نداد و به عمر وى دریک شورش خونبار، پایان داد.\r\n\tدر کتاب جزامه آمده است چون متوکّل، امام هادى را حبس کرد و اورا به على بن کرکر سپرد، امام به او گفت: من در نزد خدا از شتر صالح گرامى ترم (تَمَتَّعُوا فِی دَارِکُمْ ثَلاَثَةَ أَیَّامٍ ذلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ(40)).\r\n\t&quot;سه روز در خانه خویش کامروایى کنید که این وعده اى است صادق.\r\n\t&quot; چون روز بعد فرا رسید، على بن کرکر او را آزاد کرد و به او معتقدشد.\r\n\tدر روز سوّم افرادى به نام هاى یا غزو تاشى و معطوف بر متوکّل هجوم برده او را کشتند و فرزندش منتصر را به خلافت تعیین کردند.(41)\r\n\tشاید متوکّل چندین بار امام را زندانى کرده بود، امّا هر بار خدا او رااز شرّ وى رهایى مى داد و شاید هم او هر بار از بر پا شدن شورش فراگیرعلیه خود مى ترسید بعلاوه آنکه وى هیچ توجیهى براى کشتن امام نداشت و خود مى دانست که در میان یارانش کسانى هستند که هواخواه و پیروآن حضرت مى باشند.\r\n\tمثلاً یکبار بطحایى که از خاندان ابوطالب ولى از پیروان بنى عبّاس بوداز آن حضرت نزد متوکّل بد گویى کرد و گفت: در خانه او سلاح و اموالى است.\r\n\tمتوکّل، سعید حاجب را دستور داد که شبانه به منزل آن حضرت هجوم برد وتمام اموال و سلاحهایى را که در خانه او یافت مى شود براى وى بیاورد.\r\n\tابراهیم فرزند محمّد گوید: سعید حاجب به من گفت: شبانه به سراى امام هادى رفتم.\r\n\tنردبانى همراه داشتم به وسیله آن خود را به بالاى بام خانه رسانیدم و در تاریکى از پلکان فرود آمدم.\r\n\tنفهمیدم چگونه به خانه رسیدم که ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا کرد و گفت: &quot;سعید همانجا بمان تا برایت شمع بیاورم!&quot;.\r\n\tمدتى نگذشت که برایم شمعى آورد، کلاه و رداى پشمین در تن آن حضرت دیدم.\r\n\tسجاده اش بر حصیرى پهن بود.\r\n\tاو که رو به قبله نشسته بود، به من گفت: &quot;این اتاقها&quot;.\r\n\tوارد اتاقها شدم و آنها را مورد بازرسى قرار دادم و چیزى در آنهانیافتم.\r\n\tتنها کیسه زرى دیدم که به مهرِ مادرِ متوکّل ممهور بود وکیسه هایى نیز یافتم که با همان مهر ممهور شده بود.\r\n\tامام هادى به من فرمود: &quot;این سجاده&quot;.\r\n\tسجاده را بالا زدم شمشیرى یافتم که غلاف نداشت.\r\n\tمن نیز کیسه ها و شمشیر را برداشته براى متوکّل بردم.\r\n\tچون متوکّل به مهر مادرش بر روى کیسه ها نگریست، کسى را درپى او )مادرش( فرستاد مادرش نزد او آمد.\r\n\tمتوکّل در باره آن کیسه ها ازمادرش پرسید، که برخى خادمان خاص به من گزارش دادند.\r\n\tمادر متوکّل به وى پاسخ داده بود: که من به هنگام بیمارى تو نذر کردم که اگر بهبودیابى ده هزار دینار براى آن حضرت ببرم و این دینارها همان است و این مهر توست بر این کیسه ها که امام آنها را حتّى بازهم نکرده است!! متوکّل کیسه آخر را گشود، در آن چهار صد دینار بود.\r\n\tآنگاه دستورداد که آن کیسه را پیش کیسه هاى دیگر ببرند و به من گفت: این کیسه ها بادینارهایى که در آنهاست بعلاوه این شمشیر را به امام هادى باز گردان.\r\n\tمن کیسه ها و شمشیر را دو باره باز گرداندم.\r\n\tاز او خجالت مى کشیدم از این رو به وى عرض کردم: سرورم! بر من گران بود بدون اجازه شماوارد خانه شوم امّا چه کنم که مأمور بودم.\r\n\tامام فرمود: (وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ(42)).\r\n\tدر واقع شیعیان براى امام اموالى مى بردند، امّا شیوه هاى مخفیانه رابخوبى به کار مى بستند.\r\n\tآنان با بر خوردارى از عناصر نفوذى خود در کاخ عبّاسى، از مواقع خطر بخوبى آگاهى مى یافتند و مى توانستند بموقع خود رااز افتادن در خطرها به دور نگه دارند.\r\n\tحدیث زیر گوشه اى از این تدبیرها را براى ما آشکار مى سازد: منصورى از عموى پدرش روایت مى کند که گفت: روزى نزد متوکّل رفتم.\r\n\tاو مشغول باده نوشى بود و مرا نیز به باده فرا خواند.\r\n\tگفتم: سرورم!هرگز شراب ننوشیده ام.\r\n\tگفت: تو با على الهادى باده شراب مى نوشى.\r\n\tپاسخ دادم: کسى را که نزد توست نمى شناسى؟ این سخنان تو را زیان مى رساند و او را زیان نمى رساند.\r\n\tاین سخن متوکّل را در باره آن حضرت براى امام علیه السلام نقل نکردم.\r\n\tاو گوید: روزى از روزها فتح بن خاقان به من گفت: این مرد یعنى متوکّل، خبر دار شد که مالى از قم به امام هادى علیه السلام مى رسد و مرا دستورداد که مراقب این موضوع باشم و وى را از رسیدن آن مال مطلع سازم.\r\n\tبگو ببینم این مال از چه طریقى مى آید تا بدان طریق نروم.\r\n\tمن نزد امام هادى رفتم و پیش او کسى را دیدم که امام احترامش مى کند.\r\n\tآن حضرت تبسمى کرد و به من فرمود: خیر باشد ابو موسى! چرا آن پیغام اوّل را نیاوردى؟ )مقصود امام همان حرف متوکّل بود( گفتم: به خاطر ملاحظه تعظیم و اجلال شما.\r\n\tآنگاه آن حضرت فرمود: مال همین امشب به دست من مى رسد و آنها نمى توانند بدان دست یابند تو هم امشب پیش من بمان.(43)","content_html":"<p>\r\n\t <\/p>\r\n<p align=\\\"center\\\" style=\\\"margin: 15px 0px; padding: 0px; border: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; line-height: 30px;\\\">\r\n\t<font color=\\\"#800000\\\" face=\\\"Tahoma\\\"><strong style=\\\"margin: 0px; padding: 0px; border: 0px;\\\">زندگى امام هادى (علیه السلام)<\/strong><\/font><\/p>\r\n<p align=\\\"justify\\\" style=\\\"margin: 15px 0px; padding: 0px; border: 0px; color: rgb(51, 51, 51); font-family: Tahoma, Arial, sans-serif; line-height: 30px;\\\">\r\n\t<font face=\\\"Tahoma\\\">در دوّمین روز از ماه رجب سال 212 هجرى، مدینه منوره و قریه(صریا) به پیشواز ولادت نخستین فرزند امام جوادعلیه السلام شتافت و موجى از سرور و خوشحالى این بیت هاشمى را فرا گرفت.<br \/>\r\n\tپدرش او را به نام جدّش.<br \/>\r\n\tرضاعلیه السلام، ونیاى اکبرش امیرالمؤمنین على علیه السلام خواند و کنیه اش را ابو الحسن نامید.<br \/>\r\n\tالقاب با مسمّاى حضرتش از سیما و سیرت بزرگواروپاک او حکایت مى کنند.<br \/>\r\n\tالقاب او عبارتند از: نجیب، مرتضى،هادى، نقى، عالم، فقیه، امین، مؤتمن، طیّب و متوکّل.<br \/>\r\n\tچون به شهر سامرّاء منتقل شد و در محلهّ اى به نام عسکر مسکن گرفت، عسکرى یا فقیه عسکرى نیز خوانده مى شد.<br \/>\r\n\tبرخى گفته اند: شهر سامرّاء را عسکر مى نامیدند چون جایگاه ارتش وسپاه بود و از همین رو امام هادى را(عسکرى) مى خواندند.<br \/>\r\n\tمادرش سمانه غربیه نام داشت.<br \/>\r\n\tکودک در زیر سایه پدرش رشد و نموکرد وپدرش اورا به دانش امامت مى پرورید و هر روز درفشى از علوم ومعارف دینى براى او بر مى افراشت و وى را مى فرمود که بدآنها اقتدا کند.<br \/>\r\n\tدر محرم سال 220 هجرى که معتصم امام جوادعلیه السلام را به عراق فراخواند، آن حضرت فرزند خویش را در دامانش نشاند و از او پرسید:دوست دارى از سوغات عراق چه چیزى به تو هدیه کنم؟ فرزندش پاسخ داد: شمشیرى که گویى شعله آتش است.(30)<br \/>\r\n\tامّا او نه آن شمشیر را دید و نه پدرش را که او هرگز از این سفر بازنگشت.<br \/>\r\n\tشاید در روز 29 ذى قعده سال 220 هجرى، زمانى که هشت سال بیشتر از عمر او نمى گذشت، وقتى خانواده اش او را هراسان دیدندواز او پرسیدند: تو را چه مى شود؟ گفت: به خدا پدرم در این لحظه ازدنیا رفت.<br \/>\r\n\tبه او گفتند: چنین مگو.<br \/>\r\n\tامّا او پاسخ داد: به خدا این چنین است که مى گویم.<br \/>\r\n\tآن روز را یادداشت کردند، و همان بود که این کودک گفته بود.(31)<br \/>\r\n\tوصیت پدرش در مورد جانشینى او قبلاً به سران طائفه شیعه رسیده بود.<br \/>\r\n\tاز این رو پس از مرگ آن حضرت همه اجتماع کردند و امامت را بدوسپردند.<br \/>\r\n\t)در این باره در فصل نخست به تفصیل سخن گفتیم(.<br \/>\r\n\tدر باقى دوران خلافت معتصم و نیز دوران خلافت واثق در همان شهرپدر خویش اقامت کرد.<br \/>\r\n\tآوازه نیکى او در همه جا پیچیده بود.<br \/>\r\n\tچون متوکّل به خلافت نشست ترسید که مبادا امام علیه السلام بر ضدّ او دست به کارقیام و شورش شود از این رو وى را به سوى خود طلبید تا هم از نزدیک اورا تحت نظر داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشاروارد کند.<br \/>\r\n\tبه نظر مى رسد که متوکّل پس از آنکه نامه هاى پى در پى از حجازمبنى بر آنکه اهالى مکّه و مدینه به آن حضرت گرایش دارند دریافت کرد، خواستار آمدن آن حضرت به نزد خود شد.<br \/>\r\n\tچنین مى نماید که متوکّل همسر خویش را در پى تحقیق از کسانى که این نامه ها را براى او فرستاده بودند، روانه کرد.<br \/>\r\n\t از نحوه دعوت امام چنین بر مى آید که متوکّل از ناحیه آن حضرت بشدّت احساس نگرانى مى کرده زیرا با فرستادن گروهى بطور مخفیانه، چنان که گذشت، درصدد تحقیق و تفحُص از این امر بوده است.<br \/>\r\n\tمتوکّل طى یک نامه ملاطفت آمیز به امام هادى علیه السلام آن حضرت را به سوى خود فرا خواند.<br \/>\r\n\tدر این نامه چنین آمده بود: امیرالمؤمنین چنین دید که عبد اللَّه بن محمّد را به خاطر نا دیده انگاشتن حق شما و کوچک شمردن منزلت و شأن شما و نیز نسبت دادن برخى از مسائل به شما از مسئولیّت جنگ و نماز در مدینه از منصب ومقام بر کنار دارد.<br \/>\r\n\tزیرا امیرالمؤمنین بى گناهى شما را در آن مسائل بخوبى مى داند و از صدق نیت و نیکو کارى و گفتار شما با خبر است ومى داند که شما در صدد گرفتن کار خلافت نیستید.(32)<br \/>\r\n\tعبد اللَّه بن محمد، قبلاً نامه اى به متوکّل نگاشته و امام را متهم ساخته بود که قصد دارد بر ضدّ خلیفه دست به قیام و شورش زند.<br \/>\r\n\tامام علیه السلام نیزنامه اى به متوکّل نوشت و ساحت خود را از این اتهام مبرّا کرد.<br \/>\r\n\tمتوکّل درادامه نامه فوق چنین مى نویسد: امیرالمؤمنین به جاى عبداللَّه بن محمّد، محمّد بن فضل را والى مدینه مقرر کرده است و به او فرموده است که تو را مورد احترام و تجلیل قراردهد و به فرمان و نظر تو گوش سپارد تا بدین ترتیب به خداى وامیرالمؤمنین تقرّب جوید.<br \/>\r\n\tامیر المؤمنین به )دیدار( شما مشتاق است و دوست مى دارد بار دیگربا شما تجدید عهد کند و به سیماى شما بنگرد.(33)<br \/>\r\n\tچون امام هادى علیه السلام به سامرّاء آمد، متوکّل بر آن شد تا از قدرومنزلت آن حضرت در نزد مردم بکاهد.<br \/>\r\n\tاز این رو دستور داد امام را پیش از آنکه به نزد وى ببرند براى سه روز در کاروانسراى گدایان منزل دهند.<br \/>\r\n\tغافل از آنکه منزلت امام در پیشگاه خدا یابندگان پاک سرشت او بسته به منزلى که در آن سکنى مى گیرد و یا ثروتى که دارد نیست، بلکه بسته به میزان زهد او در دنیا و اشتیاقش بدانچه نزد خداست، مى باشد.<br \/>\r\n\tبنابر این صبر و شکیب او بر اهانتها و آزارها، آن هم در راه خدا، جز بر میزان نزدیکى او به خداوند نخواهد افزود.<br \/>\r\n\tیکى از پیروان امام هادى علیه السلام به نام صالح بن سعد، در همان مکان متواضع به خدمت آن حضرت رسیده به وى گفت: فدایت شوم! اینان خواسته اند نور تو را خاموش سازند و تو را در میان مردم رسوا کنند وبراى همین در این جاى ناپسند فرودت آورده اند.<br \/>\r\n\tلکن امام علیه السلام یکى از کرامات خویش را به وى نمایاند و آنگاه فرمود: \"هر جا که باشیم این براى ما مهیّاست ما در سراى گدایان نیستیم\".(34)<br \/>\r\n\tبه نظر مى رسد که آن حضرت در مدّت اقامت خود در سامرّاء رهبرى خط مکتبى را، به راههاى مختلف در دست داشته و از سکونت در این شهر ناخشنود نبوده است چنان که مى فرماید: \"مرا بر خلاف میلم به سُرّمن راى آوردند و اگر مرا از اینجا اخراج کنند باز هم به رغم میل من است.<br \/>\r\n\tراوى گوید: پرسیدم چرا؟ فرمود:چون هواى این شهر پاک و آبش گوار است و بیمارى اش کم\".(35)<br \/>\r\n\tمتوکّل عبّاسى که مراتب بُغض و کینه ورزى وى در حقّ اهل بیت علیهم السلام و پیروانشان بر کسى پوشیده نیست، با این تصمیم در حقیقت مى خواست بزرگ ترین و نیرومندترین مخالفانش را در نزدیکى خویش جاى دهد، تااو را راحت تر تحت نظر بگیرد و هر گاه که خود خواست به زندگى اوخاتمه بخشد.<br \/>\r\n\tامّا آن حضرت به اذن خداوند تدبیرى اندیشید و تصمیم گرفت تا عمق هیأت حاکمه نفوذ کند و نزدیک ترین یاران خلیفه را زیرنفوذ خویش در آورد و چنین نیز کرد.<br \/>\r\n\tتا آنجا که مادر متوکّل براى امام علیه السلام نذر مى کند.<br \/>\r\n\tشاید اینگونه روایات گوشه اى از ابعاد تأثیر امام هادى را در کاخ حکومتى بیان کند: 1 - \"متوکّل در اثر دُملى که روى بدن وى پدید آمده بود، در بسترمرگ بود.<br \/>\r\n\tبیمارى او چنان بود که هیچ کس جرأت به خود نمى داد، براى جراحى کاردى تیز به بدن او رساند.<br \/>\r\n\tاز این رو مادرش نذر کرد که اگرمتوکّل از این بیمارى بهبود یابد مقدار فراوانى از مال خویش را به امام هادى بدهد\".<br \/>\r\n\tفتح بن خاقان به متوکّل پیشنهاد کرد که اگر کسى را به نزد امام علیه السلام بفرستى واز او )راه چاره این بیمارى را( بخواهى شاید او دارویى بشناسدکه با استفاده از آن، بهبود یابى.<br \/>\r\n\tمتوکّل گفت: کسى را نزد او بفرستید.<br \/>\r\n\tفرستاده رفت وبازگشت وپیغام آورد \"پشکل\" گوسفند را که زیر پا مالیده شده گرفته با گُلاب بخیسانیدوبر محلّ دُمل بگذارید که به اذن خدا سود بخش است.<br \/>\r\n\tبرخى از کسانى که در محضر متوکّل حاضر بودند، از شنیدن این سخن به خنده افتادند امّا فتح بن خاقان به آنها گفت: چه زیان دارد که سخن او را نیز تجربه کنیم؟ به خدا سوگند من امیداورم با آنچه او گفته بهبود خلیفه حاصل گردد.<br \/>\r\n\tاز این رو مقدارى پشکل آورده در گلاب خیساندند و بر موضع دُمل نهادند.<br \/>\r\n\tسر دمل باز شدو هر چه در آن بود بیرون آمد.<br \/>\r\n\tمادر متوکّل از بهبود فرزند خویش بسیار خوشحال شد و ده هزاردینار، مختوم به مهر خویش، براى آن حضرت فرستاد و متوکّل هم ازبستر بیمارى برخاست.(36)<br \/>\r\n\t2 - از صقر بن ابى دلف کرخى روایت شده است که گفت: چون متوکّل، سرور ما امام هادى علیه السلام را به سامرّاء آورد در پى تفحص از حال وروز آن امام بر آمد.<br \/>\r\n\tوى گوید: زرّافى حاجب متوکّل به من نگریست ودستور داد که نزد او بروم چون نزدش در آمدم از من پرسید: صقر! چه خبر؟ گفتم: خیر است استاد، گفت: بنشین و از اوّل تا آخر آن را بگو.<br \/>\r\n\tگفتم: اشتباه کردم که آمدم.<br \/>\r\n\tصقر گوید: مردم از گرد او پراکنده شدند، سپس او از من پرسید: توچه کار دارى و براى چه آمدى؟ گفتم: براى امر خیرى، پرسید: شایدآمده اى از حال مولایت جویا شوى؟ گفتم: مولایم؟! مولاى من،امیرالمؤمنین است.<br \/>\r\n\tگفت: ساکت! مولاى تو حق و واقعى است.<br \/>\r\n\tاز من بیم مدار که من نیز بر مذهب تو هستم.<br \/>\r\n\tگفتم: الحمد للَّه.<br \/>\r\n\tآنگاه پرسید: آیا دوست دارى مولایت را ببینى؟ گفتم: آرى.<br \/>\r\n\tگفت:بنشین تا صاحبِ برید از پیش او برود.<br \/>\r\n\tصقر گوید: چون صاحب برید رفت، زرّافى به یکى از غلامانش گفت: دست صقر را بگیر و او را به اتاقى که آن علوى محبوس درآنجاست ببر و او را با آن علوى تنها گذار.<br \/>\r\n\tغلام مرا به اتاق برد و به اتاقى اشاره کرد.<br \/>\r\n\tوارد آن اتاق شدم و ناگهان آن حضرت را دیدم که بر روى حصیرى نشسته و به موازاتش نیز قبرى حفرشده است.<br \/>\r\n\tبر او سلام گفتم و او پاسخم داد.<br \/>\r\n\tسپس مرا به نشستن فرمان دادو آنگاه پرسید: صقر چرا اینجا آمدى؟ گفتم: آمدم تا از حال و اوضاع شما جویا شوم.<br \/>\r\n\tصقر گوید: آنگاه به قبر نگریستم.<br \/>\r\n\tامام علیه السلام رو به من کردو فرمود: صقر! نگران نباش آنها اکنون به ما سوء قصدى ندارند.<br \/>\r\n\tگفتم:الحمد للَّه.(37)<br \/>\r\n\t3 - ابو عبداللَّه زیادى گوید: چون متوکّل مسموم شد، نذر کرد که اگرخدا او را عافیت بخشد، مال کثیرى به صدقه دهد.<br \/>\r\n\tوقتى متوکّل سلامت خود را به دست آورد میان فقها در مورد مصداق و مقدار \"مال کثیر\"اختلاف شد.<br \/>\r\n\tحسن، حاجب متوکّل، به وى گفت: امیرالمؤمنین! اگررأى صواب را براى شما آورم، مرا چه پاداشى در نزد شماست؟ متوکّل گفت: ده هزار درهم و گرنه صد تازیانه بر تو خواهم زد.<br \/>\r\n\tحسن گفت:مى پذیرم.<br \/>\r\n\tآنگاه نزد امام هادى علیه السلام رفت، از وى در باره مصداق مال کثیرسؤال کرد.<br \/>\r\n\tامام به او پاسخ داد: به متوکّل بگو باید هشتاد درهم صدقه دهد.<br \/>\r\n\tمتوکّل پرسید: به چه علّت؟ حسن نزد امام رفت و از علّت این حکم جویا شد.<br \/>\r\n\tامام فرمود: چون خداى تعالى به پیامبرش فرمود: (لَقَدْنَصَرَکُمُ اللَّهُ فِی مَوَاطِنَ کَثِیرَةٍ(38)).<br \/>\r\n\tشمار مواطنى که خداوند، پیامبر را یارى داده به هشتاد مى رسد.<br \/>\r\n\tحسن با شنیدن این پاسخ نزد متوکّل آمد و او را از جواب امام آگاه ساخت، متوکّل نیز خوشحال شد و ده هزار درهم به وى عطا کرد.(39)<br \/>\r\n\t4 - بدین سان امام هادى علیه السلام مسائل و معضلات را حل مى کرد و این امر ایمان و شناخت مردم را در حق او فزونى مى بخشید و از جهالت دشمن آن حضرت یعنى متوکّل پرده بر مى داشت.<br \/>\r\n\tبسیار اتفاق مى افتاد که متوکّل به برخى از یارانش اشاره مى کرد که از آن حضرت پرسشهاى دشواربکنند تا شاید او را مغلوب سازند.<br \/>\r\n\tبه عنوان نمونه متوکّل به ابن سکیت گفت: در حضور من، پرسش دشوارى از ابن الرضا بپرس.<br \/>\r\n\tابن سکیت هم از آن حضرت پرسید: چرا خداوند موسى را با عصا و عیسى را با شفا دادن کور و پیس و زنده کرده مردگان و محمّد را با قرآن و شمشیر مبعوث کرد؟ امام هادى در پاسخ او فرمود: خداوند موسى علیه السلام را در زمانى با عصا و یدبیضا مبعوث کرد که سحروجادو بر مردمان چیرگى داشت.<br \/>\r\n\tبنابر این موسى هم معجزاتى از همان نوع بر ایشان آورد تا بر سحر و چشم بندى آنها پیروز شود و حجّت را برآنها اثبات کند.<br \/>\r\n\tو عیسى علیه السلام را در زمانى با بهبود بخشیدن کورها و پیسهاو زنده کردن مردگان به پیامبرى مبعوث کرد که علم طب بر مردم چیرگى داشت و عیسى با این معجزات به اذن خدا بر آنها چیره شد و محمّدصلى الله علیه وآله رابا قرآن و شمشیر مبعوث کرد در عصرى که شعر و شمشیر بر اهل زمانه غالب بود.<br \/>\r\n\tاز این رو خداوند با قرآن تابناک و شمشیر توانا، شعر وشمشیرمردم را مقهور ساخت و حجّت را بر آنها اثبات کرد.<br \/>\r\n\tابن سکیت پرسید: اکنون حجّت چیست؟ امام فرمود: \"عقل که بدان کسى که برخدا دروغ مى بندد شناخته مى شود ومورد تکذیب قرار مى گیرد\".<br \/>\r\n\tشایان ذکر است که ابن سکیت در نحو و شعر و لغت از دانشمندان بزرگ به شمار مى آید.<br \/>\r\n\tدر باره کتاب منطق او گفته اند که بهترین کتابى است که علماى بغداد در زمینه لغت تألیف کرده اند.<br \/>\r\n\tمتوکّل که این دانشمند بزرگ را براى تربیت پسرانش معتز و مؤید به کار گمارده بود،روزى از وى پرسید: آیا در پیشگاه تو پسران من محبوب ترند یا حسن وحسین علیهم السلام؟ ابن سکیت پاسخ داد: به خدا قنبر، غلام على بن ابى طالب علیه السلام از تو و پسران تو بهتر است! متوکّل با شنیدن این پاسخ به ترکان دستور داد که زبانش را از پس گردنش بیرون آورند.<br \/>\r\n\tآنها نیز چنین کردند و ابن سکیت به شهادت رسید.<br \/>\r\n\t5 - در یکى از روزهاى بهار، که آسمان صاف و هوا گرم بود، مردم دریکى از مناسبتهاى رسمى بالباسهاى تابستانى از خانه هاى خود بیرون آمدند.<br \/>\r\n\tامام هادى علیه السلام نیز با پوشیدن جامه اى زمستانى از خانه بیرون آمد.<br \/>\r\n\tچون به میان صحرا رسیدند، ابرى پر باران ظاهر شد و بارانى سخت باریدن گرفت و هیچ کس جز امام هادى از شرّ باران و گل در امان نماند.<br \/>\r\n\tبدین وسیله بسیارى از مردم به سوى او و دانش حضرتش راهنمایى شدند.<br \/>\r\n\tاین گونه بود که آن حضرت علیه السلام مى کوشید خود را با محیط ناگوار عصرمتوکّل هماهنگ سازد تا بتواند از موقعیّت مثبتى که در جهت مصلحت دعوت الهى براى او فراهم مى آید، بهره بردارى کند و این کار البته باحکمت خردمندانه و استقامت و بردبارى وى در راه خدا امکان پذیرمى شد.<br \/>\r\n\tامّا متوکّل، در واپسین روزهاى عمر خویش، تصمیم گرفته بودآن حضرت را از میان بر دارد، لکن خدا بدو رخصت نداد و به عمر وى دریک شورش خونبار، پایان داد.<br \/>\r\n\tدر کتاب جزامه آمده است چون متوکّل، امام هادى را حبس کرد و اورا به على بن کرکر سپرد، امام به او گفت: من در نزد خدا از شتر صالح گرامى ترم (تَمَتَّعُوا فِی دَارِکُمْ ثَلاَثَةَ أَیَّامٍ ذلِکَ وَعْدٌ غَیْرُ مَکْذُوبٍ(40)).<br \/>\r\n\t\"سه روز در خانه خویش کامروایى کنید که این وعده اى است صادق.<br \/>\r\n\t\" چون روز بعد فرا رسید، على بن کرکر او را آزاد کرد و به او معتقدشد.<br \/>\r\n\tدر روز سوّم افرادى به نام هاى یا غزو تاشى و معطوف بر متوکّل هجوم برده او را کشتند و فرزندش منتصر را به خلافت تعیین کردند.(41)<br \/>\r\n\tشاید متوکّل چندین بار امام را زندانى کرده بود، امّا هر بار خدا او رااز شرّ وى رهایى مى داد و شاید هم او هر بار از بر پا شدن شورش فراگیرعلیه خود مى ترسید بعلاوه آنکه وى هیچ توجیهى براى کشتن امام نداشت و خود مى دانست که در میان یارانش کسانى هستند که هواخواه و پیروآن حضرت مى باشند.<br \/>\r\n\tمثلاً یکبار بطحایى که از خاندان ابوطالب ولى از پیروان بنى عبّاس بوداز آن حضرت نزد متوکّل بد گویى کرد و گفت: در خانه او سلاح و اموالى است.<br \/>\r\n\tمتوکّل، سعید حاجب را دستور داد که شبانه به منزل آن حضرت هجوم برد وتمام اموال و سلاحهایى را که در خانه او یافت مى شود براى وى بیاورد.<br \/>\r\n\tابراهیم فرزند محمّد گوید: سعید حاجب به من گفت: شبانه به سراى امام هادى رفتم.<br \/>\r\n\tنردبانى همراه داشتم به وسیله آن خود را به بالاى بام خانه رسانیدم و در تاریکى از پلکان فرود آمدم.<br \/>\r\n\tنفهمیدم چگونه به خانه رسیدم که ناگهان آن حضرت مرا از درون خانه صدا کرد و گفت: \"سعید همانجا بمان تا برایت شمع بیاورم!\".<br \/>\r\n\tمدتى نگذشت که برایم شمعى آورد، کلاه و رداى پشمین در تن آن حضرت دیدم.<br \/>\r\n\tسجاده اش بر حصیرى پهن بود.<br \/>\r\n\tاو که رو به قبله نشسته بود، به من گفت: \"این اتاقها\".<br \/>\r\n\tوارد اتاقها شدم و آنها را مورد بازرسى قرار دادم و چیزى در آنهانیافتم.<br \/>\r\n\tتنها کیسه زرى دیدم که به مهرِ مادرِ متوکّل ممهور بود وکیسه هایى نیز یافتم که با همان مهر ممهور شده بود.<br \/>\r\n\tامام هادى به من فرمود: \"این سجاده\".<br \/>\r\n\tسجاده را بالا زدم شمشیرى یافتم که غلاف نداشت.<br \/>\r\n\tمن نیز کیسه ها و شمشیر را برداشته براى متوکّل بردم.<br \/>\r\n\tچون متوکّل به مهر مادرش بر روى کیسه ها نگریست، کسى را درپى او )مادرش( فرستاد مادرش نزد او آمد.<br \/>\r\n\tمتوکّل در باره آن کیسه ها ازمادرش پرسید، که برخى خادمان خاص به من گزارش دادند.<br \/>\r\n\tمادر متوکّل به وى پاسخ داده بود: که من به هنگام بیمارى تو نذر کردم که اگر بهبودیابى ده هزار دینار براى آن حضرت ببرم و این دینارها همان است و این مهر توست بر این کیسه ها که امام آنها را حتّى بازهم نکرده است!! متوکّل کیسه آخر را گشود، در آن چهار صد دینار بود.<br \/>\r\n\tآنگاه دستورداد که آن کیسه را پیش کیسه هاى دیگر ببرند و به من گفت: این کیسه ها بادینارهایى که در آنهاست بعلاوه این شمشیر را به امام هادى باز گردان.<br \/>\r\n\tمن کیسه ها و شمشیر را دو باره باز گرداندم.<br \/>\r\n\tاز او خجالت مى کشیدم از این رو به وى عرض کردم: سرورم! بر من گران بود بدون اجازه شماوارد خانه شوم امّا چه کنم که مأمور بودم.<br \/>\r\n\tامام فرمود: (وَسَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنقَلَبٍ یَنقَلِبُونَ(42)).<br \/>\r\n\tدر واقع شیعیان براى امام اموالى مى بردند، امّا شیوه هاى مخفیانه رابخوبى به کار مى بستند.<br \/>\r\n\tآنان با بر خوردارى از عناصر نفوذى خود در کاخ عبّاسى، از مواقع خطر بخوبى آگاهى مى یافتند و مى توانستند بموقع خود رااز افتادن در خطرها به دور نگه دارند.<br \/>\r\n\tحدیث زیر گوشه اى از این تدبیرها را براى ما آشکار مى سازد: منصورى از عموى پدرش روایت مى کند که گفت: روزى نزد متوکّل رفتم.<br \/>\r\n\tاو مشغول باده نوشى بود و مرا نیز به باده فرا خواند.<br \/>\r\n\tگفتم: سرورم!هرگز شراب ننوشیده ام.<br \/>\r\n\tگفت: تو با على الهادى باده شراب مى نوشى.<br \/>\r\n\tپاسخ دادم: کسى را که نزد توست نمى شناسى؟ این سخنان تو را زیان مى رساند و او را زیان نمى رساند.<br \/>\r\n\tاین سخن متوکّل را در باره آن حضرت براى امام علیه السلام نقل نکردم.<br \/>\r\n\tاو گوید: روزى از روزها فتح بن خاقان به من گفت: این مرد یعنى متوکّل، خبر دار شد که مالى از قم به امام هادى علیه السلام مى رسد و مرا دستورداد که مراقب این موضوع باشم و وى را از رسیدن آن مال مطلع سازم.<br \/>\r\n\tبگو ببینم این مال از چه طریقى مى آید تا بدان طریق نروم.<br \/>\r\n\tمن نزد امام هادى رفتم و پیش او کسى را دیدم که امام احترامش مى کند.<br \/>\r\n\tآن حضرت تبسمى کرد و به من فرمود: خیر باشد ابو موسى! چرا آن پیغام اوّل را نیاوردى؟ )مقصود امام همان حرف متوکّل بود( گفتم: به خاطر ملاحظه تعظیم و اجلال شما.<br \/>\r\n\tآنگاه آن حضرت فرمود: مال همین امشب به دست من مى رسد و آنها نمى توانند بدان دست یابند تو هم امشب پیش من بمان.(43)<\/font><\/p>","content_source":"","content_url":"","content_date_start":"2013-05-13 08:03:36","content_date_event":"2013-05-13 08:03:36","content_date_event_start":null,"content_date_event_end":null,"content_show_title_slider":1,"content_date_last_edit":"2013-05-13 08:04:42","content_date_register":"2013-05-13 08:04:42","content_columns":0,"content_show_img":1,"content_show_details":0,"content_show_related_img":0,"content_show_slider":0,"content_comment":1,"content_score":0,"tag_id":0,"score_average":null,"score_count":null,"score_date_last":null,"uid":75,"eid":0,"attach_title":"شهادت امام هادی","attaches":[{"sizes":{"150":".\/cache\/45\/attach\/201305\/5156_2867151280_150_117.webp","300":".\/cache\/45\/attach\/201305\/5156_2867151280_300_234.webp","400":".\/cache\/45\/attach\/201305\/5156_2867151280_400_313.webp","600":".\/cache\/45\/attach\/201305\/5156_2867151280_600_469.webp","900":".\/cache\/45\/attach\/201305\/5156_2867151280_896_700.webp","1200":".\/cache\/45\/attach\/201305\/5156_2867151280_896_700.webp"},"ext":"jpg","file_media":1,"token":2867151280,"files":{"original":{"url":".\/file\/45\/attach\/201305\/5156_2867151280.jpg","width":896,"height":700,"size":0}}}]}]]